سه شنبه29دی94
این روزهای ما می گذرد کمی سخت. نوپایی پسرمان و کنجکاوی های پسرانه اش، حس بزرگی دخترکمان که سعی می کند برای برادرش مادری کند و این دو در تضاد و بیشتر زمان به کشمکش.
پسرکمان دامنه لغاتشان گسترده شده اند:
دلا:سلام
الو به:الله اکبر
توپ، آپو،آجی
دندان های آسیاب بالا هم زده اند بیرون. تقریباً هر دو هفته یه بار و هر دفعه هم به دلیلی باید بریم دکتر یعنی کلاً با دکتر قرارداد داریم . یه روزم مجبور شدم به خاطر قی چشماش که البته دیگر خوب شده بود و مهد هم دیگه می خواست خیلی بگه ما رعایت می کنیم و البته بماند که هر وقت به ما میرسه رعایتش می گیره مجبور شدم علی رو بیارم اداره و اونم خودش برنامه ای بود. تنهایی در اداره و اذیت های علی و ....
آخر هفته پیش هم بعد از مرارات های بسیار و بعد از 4ماه و اندی تشریف بردیم شمال و سری به خانواده زدیم که البته بیشتر شبیه دست به دیوار زدن بود. چون جمعه رفتیم و شنبه برگشتیم. علی کوچولو هم همش آتیش سوزوند و آخر در یکی از شیطنت هایش خطی به لبش کشیده شد.
آویسا گلی هم کلی آرزوی شن بازی داشت و از شانسش هوا بارونی بود و البته صبح شنبه کمی هوا باز شد و به همراه زندایی رفتیم نور و اونجا ایشان تونستند کمی شن بازی نمایند.یعنی انگار به خاطر آویسا اون یه ساعت رو هوا آفتابی شد.
شنبه بعدازظهر برگشتیم و علی تقریباً تمام راه خواب بود.
آویسا عشق نقاشی داره و این روزا هم یاد گرفته اسمش رو به انگلیسی مینویسه و هر نقاشی میکشه اسمش رو بالا برگه به انگلیسی می نویسه.
امروز هم مهدها دیر باز شدند و من مجبور شدم هر دوتایی شون رو بیارم اداره. صبحانه شون رو دادم و کمی آویسا جون هنرنمایی فرمودند و علی کوچولو آتیش سوزوندند. بعد صبحانه بردمشون مهد و خود برگشتم و کمی آساییدم .
البته بماند دوباره طرح زوج و فرد از درب منازل بود و ما دیروز با خاله مریم اومدیم اداره و امروز خاله با ما. کلاً زمستون که میشه مریضی بچه ها از یه طرف، آلودگی و تعطیلی مهد و زوج و فرد شدن از طرف دیگر.دیروز هم اتفاقاً تو مسیر برگشت رفتیم دنبال دختر خاله مریم شکیباجون. خاله مریم رفت صداش بزنه در اون حین یه ماشین می خواست از پارک بیرون بیاد ولی به خاطر ماشین خاله مریم نمیتونست. من که به خاطر علی نمیتونستم پس آقای راننده مجبور شد که خودش جابه جا کنه. وقتی وارد ماشین شد آویسا گفت: آقا دست به ماشین نزن این ماشین ما نیست که مامانم رانندگی کنه. به خاله م میگم شما ماشینش رو جابه جا کردی! من
آقای محترم![]()
اینم آویسا گلی بعد از هنرمایی با شن البته با کمک بابا رضا

علی درخواب
اینم زمانایی که میرفتم مهد تو چشمای علی جون قطره بریزم





سه شنبه29دی94
